دو گربه و پنجرهی جادویی
یک روز صبح، وقتی نور طلایی خورشید روی کف خانه افتاده بود، دو گربهی کوچولو کنار پنجره نشستند.
یکی آرام و کنجکاو بود و دیگری کمی شیطانتر؛ اما هر دو یک سؤال مشترک داشتند:
«آن طرف پنجره چه خبر است؟» 🌿
گربهی کوچولو دمش را دور خودش پیچید و گفت:
— فکر میکنی آن بیرون یک دنیای بزرگ وجود داشته باشد؟
دوستش گوشهایش را تیز کرد و جواب داد:
— حتماً! شاید باغی پر از پروانه، پرنده و درختهای بلند…
همان لحظه، یک پروانهی آبی از جلوی پنجره رد شد. 🦋
هر دو با هیجان سرشان را چرخاندند.
پروانه چند بار دور پنجره چرخید و ناگهان روی شیشه نشست. انگار میخواست چیزی به آنها بگوید.
گربهی شیطان آرام پنجهاش را به شیشه زد و گفت:
— کجا میروی؟
پروانه بالهایش را باز کرد و در دل باد ناپدید شد.
دو گربه مدتی ساکت ماندند. بعد گربهی آرام سرش را به شانهی دوستش تکیه داد و گفت:
— شاید لازم نباشد همیشه دنبال یک جای دور بگردیم.
— چرا؟
— چون وقتی دوست خوبی کنارمان باشد، همینجا هم میتواند زیباترین جای دنیا باشد. ❤️
از آن روز به بعد، هر صبح هر دو کنار همان پنجره مینشستند؛ گاهی پرندهها را تماشا میکردند، گاهی دنبال پروانهها میگشتند و گاهی فقط کنار هم آرام میگرفتند.
و پنجره برایشان دیگر فقط یک پنجره نبود؛
پنجرهای بود رو به تمام رؤیاهایشان. �